سفارش تبلیغ
صبا


... حس ِ پنهان

دخیل نمی بندم ...

پشت هیچ پنجره ای

پای هیچ درخت مقدسی

زانو نمی زنم

خیره به شمعهای سقاخانه نمی شوم

بغض نمی کنم ...

ابری نمی شوم

وقتی سهم من نیستی...

نیستــــــــی...

وقتی تمام دنیا

تو را ازمن می گیرد

وقتی حتی خودت در مقابلم می ایستی

شکل التماس من

نیاز مقدسی نیست

دخیل نمی بندم ..

نذرنمـــــــــی کنم ..

تنها شمع دلم را روشن می کنم ..

به آسمان نگاه خالی می کنم ،می روم ..

دلم زود می سوزد ..

سوخته های دلم ...

نذر نیامدنت...

 


نوشته شده در یکشنبه 90/8/15ساعت 6:55 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن....

دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین،بذار همان جا بماند ، فقط از

لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار

دلت...

دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد....

و تمام آن غم های بزرگ...

و همه حسرت ها و آرزوهایت....

محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشقهای بچه گربه ای! هم

بیفتد...

حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد...تلخ یا شیرین چه

تفاوت می کند؟!

خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند..

کافی ست؟!!

نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..

تکاندی؟؟!!

دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!

حالا این دل جای او ست ...دعوتش کن

، این دل مال او ست...

 همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ...و حالا...

وحالا تو ماندی و یک دل..

 یک دل و یک قاب تجربه..

مشتی خاطره ...

و یک او...

همین...

خانه تکانی دلت مبارک....!!


نوشته شده در سه شنبه 90/8/10ساعت 1:19 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

راحت نوشتیم بابا نان داد...
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت برای نان ، همه جوانیش را داد...

 بابای بی نوا دیگر نه آب می دهد، نه نان، یعنی ندارد که بدهد. بابای من، بابای تو، بابای همه ی بچّه هایی که دخل و خرجشان با هم نمی خورد...
دیگر بسیاری از مادّه های غذایی از برنامه ی غذایی خانواده هاحذف شده است، و همه به ناچار، رژیم گیاهخواری را پیش گرفته اند...
رنگ و روی بچّه ها به زردی گراییده، و مادرها همچنان حرص می خورند، و همه ی چشم ها به بابا دوخته شده است....

بابای پیر، دیگر نه آب می دهد، ونه نان. از خجالت ، شرمندگی، و ناتوانی، خود درحال آب شدن است.
بابا کار می کند، و از آهی که در سینه دارد، دم بر نمی آورد . چقدر باید کار کند تا گوشت کیلویی خدا تومان را برسر سفره آورد؟ چه باید بکند با اجاره خانه؟خرج لباس و خرت و پرت بچّه ها؟
بابا تا خرخره زیر بار قرض و وام و فشار است و لحظه ای آرام و قرار ندارد. همین روزهاست که بابت سفته ای که جایی برای قدری پول گرو گذاشته،حکم جلبش بیاید و خودش و آبروی چندین و چند ساله اش را با هم ببرند.

کسی وضعیت پر آشوب بابا را درک نمی کند. کسی خبر ندارد از دل پر درد بابا. غصّه ها در قلبش تلمبار می شوند و ثانیه ای او را آرام نمی گذارند.
این سرنوشت دردناک بابا ما را وا می دارد به این که؛ کتاب اوّل دبستانی ها را تغییر داده، و به جای جمله ی خیالی و کلیشه ای بابا آب داد یا بابا نان داد،بنویسیم: بابا نان نداد، و از خجالت آب شد..و بابا جان داد.....

 منبع: http://mozhgankarimi.persianblog.ir/


نوشته شده در شنبه 90/8/7ساعت 12:1 صبح توسط زهرا.م نظرات ( ) |


Design By : Pichak