سفارش تبلیغ
صبا


... حس ِ پنهان


برای لحظه ای هم که شده

بباران

ابرهای بغض مرا

بر شیروانی حجم تنهایی ام...

و برقصان

آیه های یأس را

در جزء جزء نگاه کفر گرفته ام...

من چندیست

مذهب لامذهبی را برای خود برگزیده ام...

و کافر شده ام

به تو ای اسطوره ی لحظه های عاشقانه ام...

من ، چندیست

از پشت دریچه ی بهت گرفته ی نگاهم

به دنیا می نگرم...

و دنیا انگار دارد

پانتومیم اجرا می کند...

من زبان بی زبانی اش را نمی فهمم...

و دنیا انگار دارد

برای خودش رنگ عوض می کند...

من فقط گاهی

یک آیه لبخند

بر لبهایم تلاوت می کنم...

* * * *

خدا می خندد

به این همه سرگردانی ام...


منبع:http://www.rouzmarregi2.blogfa.com/


نوشته شده در دوشنبه 90/9/28ساعت 10:42 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

نگاه کن....

نگاه کن که چگونه به تمنای ذرّه ای ترحّم

                                      ضجه میزنم

                                                  نـــــگاه کن

        ببین که چگونه غرورم را  زیر پایت افکنده ام...

                      نـــــگاه کن...

                          نگاه کن به التماسی که موج میزند در چشمانم..

                          نگاه کن به نیازی که فریــــــــــاد میزند در همه ی وجودم...

       نگــــــــــــــــــــــــــــــــاه کن؟

       ببین که چگونه قلبِ تکه پاره ام را از خجالت پنهان میکنم...

                                 قلبی را که تو صاحبش بودی.....

                       طعنه ی چه میزنی مرا.......

                                          طعنه ی التماس؟

                                          نیازمندم......

                            طعنه ی ذلالت؟

                            ذلیلم.....

                طعنه ی حقارت؟

                حقیرم.......

        طعنه ی دل شکستگی؟

        دلباخته ام........

طعنه ی عـــــــــــــــــــــــــــــــشق؟

طعنه ی عشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــق؟؟؟؟

     بی مــــروّت....

               بــــــــــــــــــــزن........

              بزن که عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقم......

                                                  طعنه میزنی ؛ بزن......

                                                  اما نخند.....

                                                  نگاه کن....

                                                  خوب نگاه کن حسرت کشیدنم را.....

                             خوب نگاه کن زیر خاک رفتنم را......

                            همه چیز را دیدی....

             جز علاقه ی شدید قلبم را...

            جز عشق را.........

                      حالا بخند نازنین.....

                                     بخند.........

پ.ن:این پستو زیاد در مورد خودم جدی نگیرید.....................

 


نوشته شده در جمعه 90/9/25ساعت 12:12 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این چندماه کنار ِ من بودی!
کنار دلتنگی ِ دفاترم!
در گلدان چینی ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی...

 

 


نوشته شده در سه شنبه 90/9/22ساعت 8:54 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

 

مامان جون خسته ام  ...

خسته ام از تنها بودن توی جمع ...

 دورو برم شلوغه اما احساس می کنم باز هم تنهام ...

دلم تورو می خواد ...

دلم آغوش گرم تو و نوازش های مادرانه تورو می خواد ...

خیلی کم تجربه کردم اما می دونم امن ترین جای دنیاست...

چقدر سخته وقتی یه لحظه دلت می خواد مامانت بود و بغلت می کرد، دستاشو باز  میکرد ومیرفتی تو آغوشش اما.....

گاهی دلم می گیره از بی تو بودن ...

گاهی می خوام بیام بشینم روبروت و درد و دل کنم باهات ...

و گاهی چقـــــــدر بچه می شم! چون جز تو هیشکی و هیچّــــــی رو نمی خوام ...

پ ن: خدایا؛می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم؛

 دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد ...

 


نوشته شده در پنج شنبه 90/9/17ساعت 11:27 صبح توسط زهرا.م نظرات ( ) |

زینبم برخیز!

قامت بلند کن..

سایه برافراز ...

بر دل ملتهب و به ظاهر آرام حسین..

بر آفتاب تابیده بر صورت دخترکان...

بر سجاده بایست و عروج ده دلت را...

تا عــــــــــــــــرش...

تا فرصت هست...

تا هنوز کمر خم نکرده ای...

دستانت را در قامت نماز به قنوت ببر...

و در جامه ی سبز دعا برادرت را به خدا بسپار...

خواهرم...

سرو را همیشه عادت به راست قامت دیدن است...

تو اگر بشکنی همه ی اهل خیام فرو می ریزند...

پایان ماجرا تا خود توست...

دل لرزانت، کائنات را می لرزاند...

چشمان اشک بارت روحم را به موج و تلاطم می اندازد...

کــ ــــ ـــوه صـــــــــبر مــ ـــ ــن!

نمازت... نجوایت...زمزمه هایت چقـــــــــــــــــــــدر دیدنی ست!

زینب...


نوشته شده در دوشنبه 90/9/14ساعت 7:9 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

 

صدا؛ باز هم صدا...

صدای سم اسبان و نعل سواران...

صدای شیون و ناله و درد که آمیخته است با صدای قهقهه مستانه که آسمان را شرمنده این همه تیرگی کرده و سنگ را از سرسختی این

همه قلب سنگین شده آب می کند...

صدا؛ باز هم همان صداست. تو چه می کنی؟

می مانی یا می روی؟

 میشنوی و سکوت می کنی یا اسبت را زین کرده و همراهی میکنی؟ با که همراه خواهی بود؟ کدامین جبهه را

انتخاب خواهی کرد؟

 روبروی کدام صف خواهی ایستاد؟ شمشیر بر روی که خواهی کشید؟ کدام خون را بر زمین خواهی ریخت؟خودت را به

جبهه حق خواهی رساند یا اسبت را پیشکش خواهی کرد؟

می مانی یا می روی؟

میشنوی و می نشینی و سر بر آخور تزئین شده دنیوی یا اخروی خویش می کنی یا دنیا و اخری را پس می زنی و

مولا را انتخاب می کنی؟

می مانی و مینشینی و قرآن و حدیث می خوانی و به دیگران یاد می دهی یا شمشیر می کشی و به یاری قرآن

ناطق زمان خویش می شتابی؟

می مانی و می نشینی و جنگ دو جبهه حق و باطل را تحلیل می کنی یا حق را تشخیص داده و به یاری

جبهه حق می شتابی؟

می مانی و می نشینی تا جنگ حق و باطل تمام شود و خون حق بر زمین بریزد تا قلم برداری و در رسای خون

ریخته شده شعر و نثر بنویسی و تصویر کنی برای آیندگان یا قلم و دفتر بر زمین گذاشته و صف حق علیه باطل را مزین به حضور سربازی دیگر می کنی؟

چه میکنی؟ چه خواهی کرد؟

 جای تو در این عاشورای مدام و کربلای همیشگی کجاست؟ امامت را یافته ای یا حیران امامی یا بی خیالش

شده ای؟! برای یاری امامت چه به کف آورده ای؟ با چه چیز به یاری اش می شتابی؟
صدا...

باز هم صداست. ...

باز هم صدا می آید....

 صدای اسبانی که برای آرایش جبهه راهی کربلا می شوند. صدای پوتین ها و چکمه ها و چکاچک شمشیرهاست. ...

صدای هروله و همهمه است. بشتاب. سکوت جایز نیست....

 بشتاب... تا به شیهه نرسیده بشتاب...!

 

نویسنده : محمد حسین طاهری خسروشاهی....


نوشته شده در یکشنبه 90/9/13ساعت 8:34 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

سه سالگی‏اش بر مدار عاشورا می‏چرخد...

اتفاقی که طنین خنده‏های کودکانه‏اش را به غارت می‏برد،

در عطش می‏ماند و می‏گدازد...

فرات از چشمانش مهاجرت می‏کند...

بی‏پناهی‏اش، در تمام بیابان‏ها تکثیر می‏شود...

این سه سالگی اوست که در ویرانه‏ای کنار کاخ سبز، به اهتزاز درآمده و مکر خاندان ابوسفیان را به زانو درآورده است...

گرچه سه سال بیشتر ندارد، اما صدسال شکایت از این اندک سال دارد؛

شکایت‏هایی که تاب باز گفتن‏شان را ندارد. بغض‏ها روی هم جمع شده است و به یک‏باره می‏خواهد فوران کند؛

 آن هم در میان خرابه‏ای در یک شهر بزرگ که مردمانش یک روز تمام را بر آنان سنگ زده‏اند و بر غم کاروان افزوده‏اند و اینک رفته‏اند تا

آسوده بخوابند؛

 آسودگی‏شان را صدای گریه کودکی سه ساله برهم می‏زند. سه سال بیشتر ندارد،

 اما صدای گریه‏اش، خواب آسوده یک شهر را برهم می‏زند...

 و چقـــــدر زود صدایش خــ ــ ــــامــــوش شد . . .!



نوشته شده در دوشنبه 90/9/7ساعت 7:12 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |

میترسم از نبودنت و از بودنت بیشتر...

نداشتن تو ویرانم میکند و داشتنت متوقفم ...


وقتی نیستی کسی را نمی خواهم و وقتی هستی تورا می خواهم...

رنگهایم بی تو سیاه است و در کنارت خاکستری ام ....

خداحافظی ات به جنونم میکشاندو سلامت به پریشانی ام !
بی تو دلتنگم و با تو بیقـــــــــــــــرار....
بی تو خسته ام و با تو در فرار ...

در خیال من بمان . . .


از کنار من برو . . .

من خـــــــــــــــــــــــــو گرفته ام به نبودنت...

****************************


امشب همه چیز رو به راه است
همه چیز آرام.....آرام ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو "
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفـــــــــــــــــس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم....آره درست شنیدی!من بدون تو مـــــــیخندم...


و تازه فهمیدم دنیا بدون تو چقـــــــــــــــــــدر زیباست . . .!!!


نوشته شده در جمعه 90/9/4ساعت 7:10 عصر توسط زهرا.م نظرات ( ) |


Design By : Pichak